دفترچه خاطرات من

میخوام تغییر شغل بدم

خلاصه بعد از مدتها فشار اوردن به مخ مبارک برای نوشتن این هفته دوتا 

اتفاق افتاد که بهونه ای باشه برا نگاشتن وهم اینکه یه خورده بخندیم هم

شک کنم به کارم.. 

صبح یک شنبه بود سرگرم بازی شطرنج بودم قبلش بگم که مدیونین اگه فک 

کنین من کار انجام نمیدم 

که یه پیر مرد عصا بدست اومد منم به رسم احترام سلام کردم گفتم بفرما

 پدرم در جوابم گفت: دخترم کش شلواری داری

خواستم بخندم دیدم زشته به روی خودم نیاوردم وهنگ سوالش بودم   

خیلی اروم گفتم نه راهنماییش کردم مغازهای بعدی... 

واما عصر دوباره یه پیرمرد دیگه اومد گفت آبمیوه داری این دفعه دیگه نتوستم

با تعجب گفتم چی 

خودتون قضاوت کنین کجای محل کار شبیه مغازه هست که ابمیوه و

کش شلواری داشته باشم  

فکر کنم یه گوشه از کارمو خوراکی بیارم بفروشم بهتره تا اینکه منتظر باشیم

کامزدمون  واریز کنن بحسابمون  

باید درموردش فکر کنم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد 1394 ساعت 08:13 توسط خودم | 0 نظر