X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

دفترچه خاطرات من

اینروزا خیلی خواب میبینم

نمیدونم چه اتفاقی قراره بیافته از ماه رمضون خیلی خواب مبینم اونم خوابای

که همشون مربوط به خودم و خانوادم میشه

اولین خوابی که دیدم یادم نیس چندم ماهه رمضون بود سحر که بیدار شدم

اولین چیزی اومد ب ذهنم خوابم بود که خواب دیدم خانواده عمه داماد سومی

اومده بودن خونمون حالت خواستگاری بود ولی چیزی بما نگفته بودن منو

مادری با اجی سومی با چادر مشکی رفتیم پیش همونا نشستیم من عقب

نشستم که تو دید بقیه نباشم خلاصه صحبت میکردن اقا داماد هم از پشت

سر مادرش منو دید میزد یه کاغذم تو دستش بود با خودکار علامت میزد.

در همین حین یه حاج اقاهی که همینجا بود گفت قران بخون وقتی خوند

تموم شد مادرش با خواهرش اومدن طرف من گفتم عروس گلم

منتظر جواب بودن منم رو کردم طرف مامان اینا که جواب بدن اوناهم سکوت

کردن بعد مادرش گفت مزاحم میشیم دوباره بعد رو به قبله شدن دست رو

سرشون گذاشتن زیارت نامه خوندن وقتی که رفتن رفتم کاغذهایی که

دستشون بود برداشتم دیدم خودکارش ابی بوده تیک میزده و سوره یاسین

داشته میخونده.

جالب اینجاس که تو خواب مهمونا خانواده عمه دامادمون بود ولی اونا نبودن

وجالب تر اینکه اقای داماد یه ادم متشخص و مذهبی بود ولی پسر اونا نه یه

ادم قرتی سوسول ب تمام معنا هست

بیشترین چیزی که ذهنمو درگیر کرده چادر مشکی اونم تو مراسم

خواستگاری بعد سوره یاسین زیارت نامه

ادامه داره....

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 5 شهریور 1394 ساعت 08:26 توسط خودم | 0 نظر