دفترچه خاطرات من

خواب دوم

خواب دومی هم ماه رمضان بود که شب نوزدهم رمضان بود از احیا اومده

بودیم.خواب دیدم یه مراسمی بوده خونمون هرکسی دنبال یه کاری بوده که

گفتن هرکی اینو جواب بده یه چادر مشکی بهش میدیم منم همراه مادریم

بودم داشتم میرفتم حموم که وقتی تموم کردم داشتم میومدیم چادر خودم

که پوشیده بودم یه چادر مشکی هم تا زده گذاشتن بودن برام که تو مسیر

مادری گفت این چیه تو که چادر داری گفتم نمیدونم بهم گفتن این

جایزت هست.

اما خواب سوم ....

خواب دیدم که آجی دومی با زن داداش دومی خونمون بودن در همین حین

مهمون میاد برامون مهمونا حالا کیا بودن یکی از هم یکی از اشناهامون بودن

ولی هیچ نسبتی نداریم باهم بودن اینبار هم  باز اون خانواده نبودن در همین

حین آجی کاری براش پیش میاد میره زن داداش هم میره خونشون مادری

هم پیش مهمونا بوده دخترشون میاد رو حیاط پیش من ازم همه چی سوال 

میکنه بعد میگه خوبا گل چین میشن یه نفری مثال میزنه که برا فلانی رفته

خواستگاری بعد داداش خودش رو میگه مثل ابراهیم ما که تو رو انتخاب کرده

دوباره خوبه بهم میاین هر دوتون تو خدمات ارتباطی کار میکنین .

ازش میپرسم شما چی خوندین یه رشته عجبی میگه که به نعناع داخلش بود  

وقتی رفتن مهمونا در حال اس ام اس دادن بودن که مادری اومد گفت چی

میگفته منم همه چی تعریف کردم بعد گفت به کی پیام میدی گفتم آجی

هسته میگه خواهرش چی گفته وچی پوشیده که مادری گفت بهش بگو

در همین حین مادری گفت اگه بشه خوبه اولی که بهم خورد 

جالب اینجاس که خواهرش لباس مشکی پوشیده بود که به خواهری گفتم

لباس مشکی مشکی پوشیده

دوم اینکه نمیدونم اسم اون خواستگار خوشبخت چیه که تو خواب اسمش

ابراهیم شد

بازم ادامه داره

+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور 1394 ساعت 08:28 توسط خودم | 0 نظر