دفترچه خاطرات من

چیزی از نظافت نمیدونست.

مستاجر مان را میگم این زن چیزی از نظافت نمیدونست

23 شهریور قرادادش تموم شد  خونه هایی که بنیاد مسکن براشون ساخته

اسباب کشی کرد رفت بدون خداحافظی ..

اگه بیرون این زنو میدیدی  فک میکردی چکاره هست و رو گنج نشسته

و هی لاف میزد که 20 تا چادر با مانتو دارم.

شوهرم گفته دیگه لکه شور برات نمیگیرم بس استفاده میکنی ..

لوازم ارایشی اینقدر دارم هی بلف اقوامش میداد که شغلشون چیه

  من هر روز باید به مامانم زنگ بزنم

کلی کلاس میذاشت راست میرفت چپ میرفت هی میگفت همسایه

وسیله زیاد دارم جامون کوچکه ...

از اونجایی هم ما هیچ رفت اومدی با هیچ کدوم از مستاجرامون نداریم باورمون

شدکه بنده خدا با سلیقه هست ولی زهی خیال باطل

این چند روز اخر که میومدن برا خونه مادری همراهشون میرفت بالا میگفت خونه

کثیفه نظافت نمیکنه باورش سخت بود.

تا اینکه عصر جمعه رفتیم بالا  اوه اوه چه گندی زده  موندم اینچور زندگی میکرد

سینک ظرف شویی از سفیدی به سیاهی رفته بود سنگ رو کابینتا پر از چربی

حیاط خلوت که از خاک معلوم نبود اب هم ریخته بود همونجا گل شده بودن

از همه بدتر سرویسا نمیدونم چجور دلشون میومده حموم میکردن ایییییییش

رنگ ابی پرده ها شده بود سیاه دیوارها هم برچسپ زده بود افتضاح...

خلاصه یه جرم گیر خرج سرویس ها با اشپزخونه کردیم خونه را تمیز کردیم

یکی اومد خونه رو ببینه حداقل یه مقدارتمیز باشه

آخر سر هم با نگرانی رفت بس فضول بود خونه داداش دومی هم طبقه بالای

خونمون هست با این همسایه هست دیگه هی فضولی میکرد تو زندگیشون

زن داداش هم میگفت من 1ماه میشه دیگه درو براش باز نمیکردم جواب پیام

با زنگش نمیدادم آخه زن چکار داری به زندگی مردم

زن داداش  میگفت تا داداش دور میومده سریع در میزده میگفت:

....خانم اقات نیومده

دور کرده یا اینکه میگفته روش جلوگیرت چیه ؟

اخرین بارم اومده در زده گفت ه: .....خانم شبکه سلامت بزن دکتره داره در مورد

ناباروری صحبت میکنه سریع در بسته رفته داخل خونه زن داداش گفت

با این حرفش یخ کردم اومدم صدای تلویزون زیاد کردم زدم شبکه دیگه

چکار کنه با اون همسایه ها معلوم نیس

+ نوشته شده در شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 11:22 توسط خودم | 2 نظر