X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

دفترچه خاطرات من

خدایا شکرت

خدایا حالا فهمیدم هیچ کارت بی حکمت نیس 

ولی ما بنده ها نمیدونیم.....

روز شنبه ساعت 12 شب که دامادمون زنگ زد

گفتم آجی هست حتما با شماره شوهرش زنگ 

زده جواب دادم بعد سلام گفت که اجی حالش 

خوب نیس تب داره رفته مطب دکتر گفته باید 

بستری بشه الان بیمارستانم نمیزارن پیشش 

بمونم اماده شو میام دنبالت...

یخ کردم با حرفاش گفت گوشی به مامان هم بده

خودم بهش بگم اومد دنبالمون با مادری رفتیم...

وقتی اجی دیدم رو صندلی افتاده بغضم گرفت 

دیگه جریان رو تعریف کرد .چون ظهر داشتیم واتس 

باهم میحرفیدیم گفت خوبم کلی شوخی کردیم باهم

ولی یه دفعه تب کرده...

خلاصه اینکه مادری رو ب زور راضی کردیم رفت منم 

پیش اجی موندم....

اون شب تا صبح چشمم ب اجی بود تبش زیاد بود 

4 تا دارو بهش تزریق کردن واسه تبش هر چند 

ساعت هم تب سنج میزاشتن براش که نزدیک 

صبح تبش قطع شد که بردنش سنوگرافی ....

که پرستار صدام زد گفت لباس اتقاق عمل بگیر 

اماده بشه باید بره اتاق عمل ....

اجی گفت حامله بودم خونریزی کردم سقط شده

خوب نمیدونسته بارداره فک میکرده دوره 

عادتش هست ....

اگه این اتفاق نمیافتاد تو این سن باید دخترش 

عروس کنه یکی دیگه بیاره...

قرار براین شد کسی هم ازین جریان ندونه 

دامادمون شوخی میکرد بهم گفت که اگه مامان 

سوال کرد بگو یه شب بوده بیمارستان اصلا 

قبول نکن بگو این یکی دیگه بوده...خخ

خلاصه همه چی بخیر خوشی تموم شد...

ولی یه اتفاق بد دیدیم خانمه هفت ماه باردار 

بوده میبینه بجش نمیزنه میره سونو میگه 

اب دور بچش زیاد شده خفه شده عملش کردن

بدون بچه چقدر دلم براش سوخت هفت ماه

سختی کشید ذوق زده ولی نشد...

خدایا شکرت...


+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان 1394 ساعت 09:28 توسط خودم | 8 نظر