دفترچه خاطرات من

شروع به کار

امروز صبح بالاخره بعد از 1 ماه شوخی و استراحت رفتم سر کار ولی با بی میلی هیج شوق ذوقی نداشتم  ولی چاره ای نبود .....

 نمیخوام از اتفاق این دو روز اخر چیزی بنگارم که بعدها میام سری بزنم تداعی بشه برام هر چند میدونم چه اینجا بنگارم یا نه این اتفاقات اصلا یادم نمیره فقط اینکه تمام این خوشی 1 ماه  همشون در عرض 2 روز زهر شد ب جونم .....

خیلی این روزا کسلم درگیرم با خودم این اتفاقات  ولی الان بهترم داشتم مینگاشتم که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود خواستم جواب ندم این ساعت شب ولی جواب دادم اول نشناختم بعد از صداش شناختم دوست دوران دانشگاه یادش بخیر چه روزایی داشتیم همیشه میگفت هوو خودم هستی اخر

الانم با گوشی اقاش زنگ زده کلی گفتیم خندیدیم  از ته دلم خندیدم  ...

تا بهش میگفتم اونموقع غلام خوبه میخندید میگفت از من سراغش میگیری همیشه میگفت قلام خخخخ

من شده بودم خانوم کوچیک اون خانوم بزرگ خخخ

تنها دوستی بود که خیلی خیلی شوخ بود ناراحتم نمیشد با وجودی شوهر داشت استادا رو بهش میچسپوندیم....

کافی بود با یه استاد حرف بزنیم افتضاح میکردیم همو  خخخخ 

هیییی همه چی گذشت....

+ نوشته شده در دوشنبه 9 آذر 1394 ساعت 23:11 توسط خودم | 6 نظر