دفترچه خاطرات من

خونه یا کاروانسرا

اول یه سوال ؟

 ایفون خونه شما روزی چند بارزنگ میخوره؟

از خیلی وقت بچه داداش اولی که قربونش برم ریزه میزه تودل برو هست فقط به فکر ضیافت کردن

شکمش هست راست میره چپ میره میگفت شما چرا منو دعوت نمیکنی یه نهاری یا یه شامی

بهمون نمیدی خودش خودشو دعوت میکنه

خلاصه اینکه امروز وقتش شد منم عمه مهربون شدم زنگ زدم به زن داداش دومی گفتم :

عروس فردا ظهر نهار اماده نکن میخوام برادر زادمو اولین نفر دعوتش کنم

قربون اون برادر زاده سنجدیم برم ....

کلی اسم های خنده دار براش گذاشتیم چهرهشو ساختیم دماغش هم سوژه کردیم

آیدین هم هی میگفت من داماد عمو...هستم  کار نداشت نی نی پسره فقط میگفت

من داماد عمو هستم 

خلاصه ناهار خوردیم تموم شد سرگرم صحبت بودیم 

داداش اولی نطق میداد میگفت خانما که سیرشدن جاشونم گرمه الانه شروع کنن

به بلند پروازی برن رو شبکه بازار

خلاصه ساعتای 3 بود رفتن و خونه شد چیزی شبیه به کارونسرا این آیفون اروم نگرفت

بس درو باز کردم  خستم کردن شمردم 20 بار ایفون زنگ خورد

نزدیک غروب خواهرم اینا اومدن واااای چه صدایی میداد خواهر زادم رو مخم میرفت

با این صدای نازکش

بهش گفتم زن دایی هم خونشون هست میخوایی بری خونشون گیر داد گفت

بریم  به آجی گفتم خدا خیرت بده بردار این زلزلتو بردار ببر.

حالا هم اومدن رو حیاط  خونه داداش اینا صدا میزنن خاله ....منم جوابشون ندادم گفتن

خوابن بریم

+ نوشته شده در جمعه 20 آذر 1394 ساعت 22:25 توسط خودم | 4 نظر