دفترچه خاطرات من

بازی چه خوبه

حالم خوب بودا سر شب هم کلی شوخی کردم خندیدیم سر جیب پولی لباس بابا گفتم

هرچی پول داخل جیبت باشه مال من بابا مادری هم گفتن هر چی بود مال خودت

میدونستن چیزی داخلش نیست هااا

منم پیاز داغش زیاد کردم گفتم بابا برمیدارم هااا خیلی ریلکس گفت بردار .....

چون میدونستم کم میارم گفتم نه بابا چون پولا خیلی هستن من راضی نیستم نمیخوام

بعد هم داداش دومی اومد سر به سرش گذاشتیم که صبحش زود رفته سرکار 

کلی افتخار میکرد صبح ساعت 7 رفته سرکار چون همیشه ساعت 8 میرفت گفت صبحی همه

نگاهم میکردن ساعت 7 رفتنم

اما آخر شب که رفتم بخوابم رفتم تو فکر هی فکر فکر فکر که نتیجه این فکر کردنا شد یه

کوچلو دلم بگیره وتا ساعت 1 بیدار باشم صبح خواب بیافتم 8 بیام کار 

از صبحی حوصله هیچ کاری نداشتم هی میگفتم کاش برق قطع بشه برم خونه 

کلا  کسل بودم گوشی برداشتم هی چرخیدم داخلش به قول بابا شخمش کردم

وارد بازار شدم چند تا بازی دانلود کردم  سرگرم بازی شدم

کار چی ماشین سواری رو دریاب همچین سرعت  میگرفتم آخر سر هم داااااانگ تصادف میکردم

بسی روحمان شاد شد از کسلی در اومدم

...........

هر وقت دارم مینویسم از داداش اولی دومی سومی یاد آقا پویا (کلبه عشق )

میام چه حرصی میخورد از گفتن داداش اولی دومی سومی  هیییییی یادش بخیر

مهسااا یادته چه روزایی بود

حالا یارشو پیدا کرده دیگه نمیاد

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر 1394 ساعت 11:53 توسط خودم | 4 نظر