X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

دفترچه خاطرات من

جای خالیش حس میشود

آقای کفاش روبرو دفتر که افغانی بود رو دیروز عصر از طرف گردان اومدن غافلگیرش کردن بردنش

از دوماه پیش که افغانی ها رو جمع میکردن از داخل شهر آقای کفاش نیومد بعد از یک ماه هم که اومد با

دست کفش میدوخت با چشمش هم نگاه اطرف میکرد که چیز مشکوکی نبینه ...

بعضی وقتها هم کفش ها یا داخل خونه همسایه نزدیک دفتر میدوخت ویا داخل مغازه پدری ...

خیلی آقای صبح ها که میومدم دفتر با روی باز وخنده جواب سلامم را میداد ظهر هم دوباره با همون روی باز

میگفت خسته نباشید خداحفظ ....

همیشه به بابا  میگفت حاجی شما سنی ازتون گذشته تا من هستم کاری انجام ندید بخدا ناراحت میشم

و عوضش مادری بابا زحماتش رو به هر نحوی جبران میکردن...

وقتی توی تابستون توی این هوای گرم روزه هاشو میگرفت و از شدت گرم دستمالش رو با اب میشست

میگذاشت رو سرش دل ادم میسوخت با این زحمت پول خرج خانودشو در میاره میفرسته افغانستان ...

بابا میگفت هر روز بهش زنگ میزدن که اوضاع چجوره امروز که زنگ نزدن و اومدن بردنش

و حالا جای خالیش حس میشود ....


+ نوشته شده در دوشنبه 21 دی 1394 ساعت 09:20 توسط خودم | 18 نظر