X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

دفترچه خاطرات من

خوشبختی یعنی خندیدن بابا مامانت

بعد از این چند روز نگرانی ترس امروز ظهر  یه لحظه خیلی احساس 

آرامش کردم و واقعا از ته دل خوشحال شدم سه نفرمون باهم خندیدیم  خنده مامان بابام دیدم  خدایا ازت میخوام هیچ وقت شادی ازمون نگیر بتونم کاری کنم خنده رو لباشون ببینم.....

آبگوشت گرم کردم برا نهار بابا راستش گرم نه آتیش شدن

ازشون بخار میومد بابا گفت :چقدر گرمشون کردی بخار میاد 

ازشون گفتم با با پتو  بیارم بخور بدی خودتو  که دیدیم خندید 

ذوق کردم ...

بعده نهار گفت این کتم سردی هست اون یکی بیار بپوشم 

گفتم : بابا بیا ژاکت بپوش گرمتره  قبول نکرد گفت برا وضو 

سخته بازم حرف خودم زدم  گفتم بدون استین بپوش اوردم

انداختم گردنش پوشید مرتبش کردم خیلی خوشتیپ شد 

بغلش کردم دستم گذاشتم رو شکمش گفتم مثل مهندس ها 

شدی بابا  قربوتش برم دوباره خندید .. 

مادری هم خندید گفت زانوهاش مثل چی هستن ...

الهی دردش به جون من بیاد زانوش درد میکنه ولی سکوت 

کرده ...

خدایا ارامش قبل بهم برگردون .....

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 14:06 توسط خودم | 10 نظر