X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

دفترچه خاطرات من

پیروز شدم ....

هر چی فک میکنم چجوری شروع کنم نمیدونم مستقیم برم سر اصل مطلب ....

عصر  دوشنبه به مادری گفتم بریم بازار گفتم آجی م..... برین هر چی میخوایی بخر

گفتم نه دوس دارم با تو برم  گفت من پام درد میاد نمیتونم خیلی دور بزنم ....

خلاصه قرار بود با آجی هماهنگ کنم شب که از دفتر اومد مادری گفت زنگ زدی

گفتم نه پشیمون شدم من که میخام مانتو شلوار بپوشم روسری یا شال هم دارم

برا این چند ساعت

مادری باز گفت چرا از لباسات نمیپوشی گفتم من حاضرم مانتو بپوشم ولی ازینا نپوشم

مادری میگفت اینو بپوش من نه باز میگفت اونو بپوش من نه هیچی دیگه به کل

بیخیال قضیه شد تا اینکه دیروز عصر آجی اومد دفتر پیشم گفت تصمیم داری چی بپوشی

خیلی ریلکس گفتم با مانتو راحت ترهستم اون روسری هم با اتو سوختمش تاش میزنم معلوم

نمیشه نمیشه جوری حرف زدم انگار هیچی لباس ندارم

گفت بیا اون کت شلوات بپوش خیلی شیک هست گفتم نه گذاشتم برا عروسی داداش

در جوابم گفت برو پی کارت اون موقع لباس جدید میگیری بازم مرغ من یه پا داشت گفتم

مانتو

شب که رفتم خونه مادری دوباره گفت چی میپوشی گفتم همون مانتو

باز میگه این همه لباس داری زشته مانتو بپوشی گفتم مادر من وقتی هیچ کدمشون دوس ندارم

چکار کنم گفت خودت چی میخوایی پیرهن میخوایی گفتم عمرا من پیرهن

کت هم که داری چی میخوایی گفتم هر چی فقط جدید

آخر پیروز شدم گفت برو بخر منم با این حرف مادری عروسی گرفتم تو دلم

زنگ زدم به آجی گفتم فردا عصر بریم خرید خندید گفت پرو بیشرف  با حرفات رو احساسات مامان رفتی

تا گفت برو بخر

قاه قاه خندیدم گفت بایدم بخندی منم بودم الان میخندیدم

گفت یه پیشنهاد بیا پولات بده بمن من لباس جدید میدم تو بپوشی بعد لباسمم بده

گفتم باش صبح جمعه لباس برا من بیار من صبح شنبه پول با لباس بهت میدم خندید گفت من ازوناش هستم

تو دیگه از من خراب تری من میخوام از تو بکنم تو هم میخوایی ازمن بکنی ....

جوووووووووووووون عصری میرم خرید

حالا اگه پسندم بشه چیزی  میترسم آخر مجبور شم یکی از همون لباسام بپوشم

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 5 اسفند 1394 ساعت 10:03 توسط خودم | 5 نظر