دفترچه خاطرات من

الهی به امید تو

به امید خدا کرکره سال 1395 رو  از روز نهم کشیدم بالا ولی نه به صورت جدی 

یه چند تا کارت ملی بود که براشون نوبت گرفته بودم میبایس بیان دنبالشون

که مجبور شدم بیام دفتر انشالله دیگه از روز چهاردهم دیگه شروع به کار میکنم

به صورت رسمی ....

خداروشکر که تا اینجا خوب بوده امیدوارم که همگی تا آخر سال برای همه خوب باشه .....

نمیدونم امسال چجوری میخواد رقم بخوره شبی که صبحش سال نو میشد

نزدیک صبح بود دو تا خواب متفاوت دیدم تو خواب گریه کردم جوری گریه میکردم

که در حالت خواب گفتم الان مامان بابا متوجه میشن دومی هم دوتا گل سرخ خواب دیدم ...

با خواهری شوخی کردم گفتم امسال منتظر یه خبر خوب جشن شادی باشین

بعد لباس سیاه برامن ...

لحظه تحویل سال هم من جلو تلویزیون ایستاده بودم بغض کرده بودم

خیلی سعی کردم این بغض سر باز نکنه ولی وقتی بابا  مامان رو بوس کردم دیگه نشد ...

مادری هم طبق قرار همیشگی از زیر قرار ردمون کرد .....

ظهر هم همه اهل بیت بابام خونمون بودن موقع نهار وقتی همه خواهر برادرا

با بچه هاشون سر سفره دیدم گفتم خدایا هیچ وقت این دور همی هارو ازمون نگیر ...

بازار عیدی گرفتن هم بین خواهر زاده با برادر زادهام گرم بود

کاش منم بچه بودم  عیدی میگرفتم خخخخ

من هم این تعطیلات هیچ جا نرفتم غیر از خونه آجی با داداشم همون روز اول

عید موضع خودمو اعلام کردم گفتم من هیچ جا نمیام ...خخ

+ نوشته شده در سه‌شنبه 10 فروردین 1395 ساعت 11:08 توسط خودم | 10 نظر