دفترچه خاطرات من

سیزده بدر

روز سیزده فروردین که هیچ جا نرفتیم تو خونه موندیم خوابیدیم

در عوض امروز سر کار خوش گذروندیم ....

مشغول پر کردم فرم کار آموزی دانشجویی بودم که یهو ....

دوستم اومد داخل بعده چند سال اومد پیشم غافلگیرم کرد

از وقتی دانشگاه تموم کردیم ندیده بودمش ....

ولی تلفنی در ارتباط بودیم  ....

جوری همو بغل کردیم  دختره کار آموز گفت کجایی هستین

خبر نداشت که همین جاهست منتهی اینقدر تنبل ترسو هست میترسه

تنهایی بیاد اینجا الانم با باباش اومد

خلاصه سه نفری خوش گذروندیم  ....

این دانشجو هم که 8 هفته میبایس اینجا باشه دوره کار آموزیش تموم شه

فرمش پر کردم گفتم موفق باشی رفت

دوستم  توت فرنگی با یه کیف که مامانش دوخته بود برام آورد ....




+ نوشته شده در سه‌شنبه 17 فروردین 1395 ساعت 18:06 توسط خودم | 9 نظر