دفترچه خاطرات من

ایروزا  اصلا حال حوصله ندارم نمیدونم چی بنویسم ...

این هفته که خودم کلا در گیر کارای اون جشن بودم هنوزم هیچی

  بجایی نرسیدم حالا عصری همه چی معلوم میشه

بابای مرضیه هم مثل برادرش بابای فاطمه جواب منفی داد ....

مادری که میگفت وقتی به مامانش گفتم خوشحال بوده انگار راضی بوده

که گفته دخترش این چند روز همین جا بوده ولی باباش مخالف بود...

بابام  هم امروز رفت بیمارستان کارای پذیرش و بستری آزمایشات انجام بده که

به امید خدا عمل کنه

هر چی بهش گفتیم بابا شما که تا اینجا صبر کردی صبر مدرسه ها تعطیل بشه

بچه هات دورت باشن بعد عمل کن الان باید مرخصی بگیرن  قبول نکرد گفت :

دیگه تحمل درد ندارم روز به روز دردش بیشتره ...

خدایا  خودت کمک  کن  بابامو  چیزی نمیگفت ولی خیلی رنج کشید تحمل آورد

خدایا بخاطر اون قلب صافش توکل به خودت کرد اومد کمکش کن ...

بابام که گریشو کسی نمیدید دوبار گریشو دیدم یبار سال 90 برای عمل کمر

آجی دومی یبار این چند روز که درد بهش فشار آورد

خدایا بازم شکرت  هر چی خیر ه پیش بیاد ..


+ نوشته شده در چهارشنبه 25 فروردین 1395 ساعت 12:39 توسط خودم | 4 نظر