دفترچه خاطرات من

اصلا حال احوالم مثل قبل نیس کسل بی حال شدم

شاید دلیلش تغییر آب هوا باشه اینجا که هوا گرمه شده کم کم

هوای بهاری داره جای خودشو به هوای گرم شرجی میده ....

.

.

خدا را شکر حال بابام هم بهتره روز به روز فقط بخیه هاش اذیتش میکنن

با گاهی اوقات تبش میگیره ....

دیشب هم دوتا داداش اینجا بودن بهش گفتن دیگه فکر ییلاق  باغ درخت

آب گرفتن از سرش بیرون کنه قرار به این شد سهم هر کس بده خودشون

هر کار دلشون خواستن کنن خشک میشن یا نمیشن فکرشون نکنه ....

ولی بازم بابا دلش میسوخت میگفت خشک میشن ....

هنوز که هنوز دلش پیش باغ درختا هست

.

.

آجی الی  بابا قراره  باغ سیبی رو بده به  داماد دومی و سومی

باید از آجی ها سیب بگیرم برا خاله کوچلو فسقلی بیارم 

قربون اون بند انگشتیت برم


+ نوشته شده در چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 ساعت 11:01 توسط خودم | 9 نظر